هرگز به باغ دهر گیائی وفا نکرد
هرگز ز شست چرخ خدنگی خطا نکرد
خیاط روزگار به بالای هیچ کس
پیراهنی ندوخت که آخر قبا نکرد
کی دیدهای دو دوست که جوزا صفت بدند
کایامشان چو نعش یک از یک جدا نکرد
وقتی شنیدهام که وفا کرد روزگار
دیدم به چشم خویش که در عهد ما نکرد
هر دل که سوز عشق تکانش نمیدهدحق در حریم قرب، مکانش نمیدهد
تا نشکند دلی به حقیقت، خدای عشقنور و صفا به جوهر جانش نمیدهد
چون شمع هر که دعوی روشنگری کندتقدیر غیر اشک روانش نمیدهد...
هر گل که بیشتر به چمن میدهد صفاگلچین روزگار، امانش نمیدهد
آلالهای که داغ ندیدهست، دست غیبجا در صف شکستهدلانش نمیدهد
هر دل که نیست تشنۀ جام بلا، خدایسودای عشق و سوز نهانش نمیدهد
وآنکس که دل به آل علی بست، جبرئیلجز حرف عاشقی به زبانش نمیدهد...در نینوای عشق کسی بهتر از حسیناز جان، رضا به مرگ جوانش نمیدهد...
آنقدر تشنه است که یک بوسۀ وداعپایان به آتش هیجانش نمیدهد
صد چشمِ انتظار به ره مانده است و اشکمهلت به دیدۀ نگرانش نمیدهد
پشت سر مسافرش از خیمه آب ریختوقتی که دید گریه امانش نمیدهد
زیباتر از علی کسی از اهلبیت وحیجان در ره امام زمانش نمیدهد...
آندم بریدم
آندم بریدم از زندگی دلکه آمد به مسلخ شمر سیه دلاو می دوید و من می دویدماو سوی مقتل من سوی قاتلاو می دوید و من می دویدماو سوی مقتل من سوی قاتلاو می نشست و من می نشستماو روی سینه من در مقابلاو می کشید و من می کشیدماو از کمر تیغ من آه باطلاو می برید و من می بریدماو از حسین سر من غیر از او دلاو می برید و من می بریدماو از حسین سر من غیر از او دل
هرگز کسی چون من تن بی سر
بوسیدم آن جائی که پیغمبر نبوسید
حیدر بنوسید همان زهرا نبوسید
حتی که جبریل امین هم آن بنوسید
وقتی که در دریای خون زینب شنا کرد
لب را به رگهای برادر آشناکرد
گفتار که ای برادرم کو رأس پاکت
بینم چرا اینگونه من غلطان به خاکت
این سر که ریزد از لبش شهد حلاوت
فردا به نوک نی کند قرآن تلاوت
با این که این سر مشکوات نور است
مهمان سرایش کنج تنور است
مگر کفن به کربلا مگر بوریا نبودمگر حسین تشنه لب عزیز مصطفی نبودمگر کسی که کشته شد تنش برهنه میکنندمگر که پاره پیرهن به پیکرش روا نبودسرش به نوک نیزه ها تنش به خاک کربلاکفن برای او بجز شکسته نیزه ها نبودتشنه جگر شهید شد ز ظلم دشمنان مگر؟فرات مهر مادرش سیده النساء نبودگر از بدن بریده شد سر عزیز مصطفیدگر به نوک نیزه ها نهادنش سزا نبود------به سوی شام و کوفه ات چه ظالمانه می برننمی روم ولی مرا به تازیانه می برنسر تو را به روی نی زدند این ستمگراننمی رو م ولی مرا به این بهانه می برن
مشب حسین باخدا عهدو وفا می کند
فردا سَرَش از قَفا شِمرُ جدا می کند
اَدایِ پِیمانِ خود،به کربلا می کند
زِنوجوانانِ خود،زِیاوَر و اُقرَبا
به راهِ یزدان فدا،به نینوا می کند
زِ عشقِ محبوبِ خود،گرفته پا تا سرش
بِبُرده هفتادو دو،فدایی بر داورش
خَلیلِ دشتِ بَلا،زِ اکبر و اصغرش
زِ مهرُ قربانیِ راهِ خدا می کند
سَلیلِ خَتمِ رُسُل،زِکینۀ کوفیان
زِسوزِ لب تشنگی،بَر آرد از دل فَغان
زِ کینِ شمرِ لَعین،نَبَرد آب روان
به تیغِ بُرّان سَرَش،زِ کین جدا می کند
نداد آب آن لعین به شاه آب آفرین
کشید تیغ ستم به قتل سلطان دین
رقیه
دخترم بر تو مگر غیر از خرابه جا نبود
گوشه ی ویرانه جای بلبل زهرا نبود
.
جان بابا ! خوب شد بر ما یتیمان سر زدی
هیچ کس در گوشه ی ویران به یاد ما نبود
.
دخترم ! روزی که من در خیمه بوسیدم تو را
ابر سیلی روی خورشید رخت پیدا نبود
.
جان بابا ! هر کجا نام تو را بردم به لب
پاسخم جز کعب نی ، جز سیلی اعدا نبود
.
دخترم ! وقتی که دشمن زد تو را زینب چه گفت ؟
عمّه آیا در کنارت بود بابا یا نبود
جان بابا ! هم مرا ، هم عمّه ام را می زدند
ذرّه ای رحم و مروّت در دل آن ها نبود
.
دخترم ! وقتی عدو می زد تو را بر گو مگو
سیّد سجّاد زین العابدین آن جا نبود ؟
.
جان بابا ! بود امّا دست هایش بسته بود
کس به جز زنجیر خونین یار آن مولا نبود
.
دخترم ! آن شب که تنها اوفتادی از نفس
مادرم زهرا مگر با تو در آن صحرا نبود ؟
.
جان بابا ! من دویدم زجر هم می زد مرا
آن ستمگر شرمش از پیغمبر و زهرا نبود
.
دخترم ! من از فراز نی نگاهم بر تو بود
تو چرا چشمت به نوک نیزه ی اعدا نبود ؟
.
جان بابا ! ابر سیلی دیده ام را بسته بود
ورنه یک لحظه دل من غافل از بابا نبود
.
دخترم ! ماشورها بر شعر ” میثم ” داده ایم
ورنه در آوای او فریاد عاشورا نبود
.
جان بابا ! دست آن افتاده را خواهم گرفت
زآن که او جز مادح و مرثیه خوان ما نبود
اربعین
باز آمدم ای همسفر ، ای تشنه کامم من زینبم پیروز بر گشته ز شاممبا کودکان خسته ات باز آمدم من با یک دل پر غصه و زار آمدم منخواهم عزای روز عاشورا بگیرم شاید خدا لطفی کند اینجا بمیرماینجا تنت را استخوان بشکسته دیدم بر سینه ات شمر لعین بنشسته دیدمدیدم نهاده خنجرش زیر گلویت آن لحظه دیدی من آمدم روبرویتروز اربعین اهل بیت وارد کربلا شدند ، مثل برگ خزان زده ، از بالای شترها روی زمین افتادند ، یکی می گوید: حسینم ، یکی می گوید: برادرم ، یکی می گوید : پسرم ، عمه سادات زینب روضه می خواند گفت :هُنا ذُ بِحَ الحسینَ بِسَیفِ شمرٍ هُنا قَد تَرَّبُوا مِنُُهُ الجَبینا
گفت : اینجا همان جائی است که شمر سر حسینم را جدا کرد ، اینجا همان جایی بود که پیشانی او را بر خاک زمین نهادند .
هُنا العَباسُ فی یومٍ عَبوسٍ حِیالَ الماءِ قَد اَمسی رَهِینا ً
(آمد کنار نهر علقمه ، زنها بیایید ، بنی اسد بیایید ، اینجا همان جایی است که روز عاشورا عباسم را جدا کردند )اینجا همان جایی است که روز عاشورا عباس را کنار فرات نگه داشته شد نگذاشتند به خیمه بیاید .
هُنا ذَبَحوا لرَّضِیعَ بِسَهمٍ حِقدِ فَما رَحِمُوا الصّغارَ المُرضَعِینا
همین جا بود با تیر کینه ، سر علی اصغر شیر خوار را بریدند ، حتی به کودکان شیر خوار رحم نکردند .
هُنا مَزَقوا الخِیامَ و حَرِّ قُوها و َ قُسِّمَ فَیثُنا فِی الخائِنِینا
همین جا بود که خیمه ها را آتش زدند ،اموال ما را به غارت بردند1هر جای دنیا کسی کشته ببینه چه بشناسی و چه نشناسی، یکی می یاد یه چیزی روش بندازه، سنته، یهودیام این سنت را دارند، گفت بابای من سه روز بدنش زیر آفتاب ماند، همه ی بدن های دشمن را دفن کردند، بابای من بدنش روی زمین افتاد، من دستهایم بسته بود مثل جدم علی که بابا سر مادرم رسید، دستاش بسته بود، از کنار فاطمه اش عبورش دادند من را هم از کنار بدن بابام عبور دادند ... .
یادم نمی رود آن ساعتی که در دل خاک عریان فتاده بود بدن چاک چاک چاک
شهید رضا اسماعیلی
داعشی ها دورش کردن تا تیر داشت با تیر جنگید تیرش تموم شد، داعشی ها نیت کرده بودن زنده بگیرنش، همون موقع حاج قاسم هم توی منطقه بود،خلاصه اینقدری این بچه رو زدن تا دیگه بدنش هم کم آورد و اسیر شد ولی یک لحظه سرشو از ترس پایین نیاورد،تشنه بود آب جلوش می ریختن روزمین، فهمیدن حاج قاسم توی منطقس، برا این که روحیه حاج قاسم روخراب کنن بیسیم رضا اسماعیلی گرفتن جلو دهن رضا و چاقو گذاشتن زیر گردنش کم کم برا این که زجر کشش کنن آروم آروم شروع کردن به بریدن سرش و بهش می گفتن حضرت زینب فحش بده پشت بیسیم، اینقدر یواش یواش بریدن که ۴۵ دقیقه طول کشید! ولی از اولش تا لحظه ای که صدای خر خر گلو آمد این پسر فقط چندتا کلمه میگفت، اصلا من آمدم جونم بدم اصلا من آمدم فدابشم برا حضرت زینب اصلا من آمدم سرم رو بدم یا علی یا زهرا،میگن حاج قاسم عین این ۴۵ دقیقه رو گریه می کرد، بعدم سر رضا رو گذاشتن جعبه و فرستادن برا حاج قاسم
برچسب:
نویسنده: دانیال حکیمی