خرید بک لینک

ﺩﻻ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺍﺯ ﺷﺐ ﺳﺮﺩ
ﭼﻮ ﺁﺗﺶ ﺳﺮ ﺯ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ

ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮔﻠﺮﻧﮓ ﻭ ﮔﻠﮕﻮﻥ
ﺟﻬﺎﻥ ﺩﺷﺖ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﮔﺸﺖ ﺍﺯﯾﻦ ﺧﻮﻥ

ﻧﮕﺮ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺷﺐ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺳﺤﺮ ﮐﺮﺩ
ﭼﻪ ﺧﻨﺠﺮﻫﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﻟﻬﺎ ﮔﺬﺭ ﮐﺮﺩ

ﺯﻫﺮ ﺧﻮﻥ ﺩﻟﯽ ﺳﺮﻭﯼ ﻗﺪﺍﻓﺮﺍﺷﺖ
ﺯ ﻫﺮ ﺳﺮﻭﯼ ﺗﺬﺭﻭﯼ ﻧﻐﻤﻪ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ

ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻭﺍﺯ ﺗﺬﺭﻭ ﺍﺳﺖ
ﺩﻻ ﺍﯾﻦ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺧﻮﻥ ﺳﺮﻭ ﺍﺳﺖ

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد

باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد

طوطی ای را به خیال شکری دل خوش بود

ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد

قرة العین من آن میوه دل یادش باد

که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد

ساروان بار من افتاد خدا را مددی

که امید کرمم همره این محمل کرد

روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار

چرخ فیروزه طربخانه از این کهگل کرد

آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ

در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد

نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظ

چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد


دلا دیدی که آن فرزانه فرزند

چه دید اندر خم این طاق رنگین

به جای لوح سیمین در کنارش

فلک بر سر نهادش لوح سنگین

اين كاخ كه مي بيني، گاه از تو و، گاه از من

جاويد نخواهد ماند، خواه از تو و خواه از من

گردون چو نمي گردد بر كام كسي هرگز

گيرم كه تواند بود مهر از تو و ماه از من؟

گر هيچ نيازي، باز چون هيج نخواهي برد

رنجي ز چه زين شطرنج، فرزين ز تو شاه از من

كبكي به هزاري گفت: پيوسته بهاري نيست

اين خنده و افغان چيست؟ گل از تو گياه از من

با خويش درافتاديم ، تا ملك ز كف داديم

از جنگ كسان شاديم، داد از تو و آه از من

نه تاج كياني ماند، نه افسر ساساني

"افسر" ز چه نالاني، تاج از تو كلاه از من

بی سبب در این جهان کاخ ستم برپا نشد

بی سبب در جور،دست جورکیشان وا نشد

بی سبب بازار عدل و داد،بی رونق نماند

بی سبب دکان ظلم و جور،پر کالا نشد

تا کسی چون موم،نرمی را شعار خود نساخت

آلت دست گروهی بی سر و بی پا نشد

تا هنرمند از مقام خویشتن،رخ برنتافت

تکیه گاه بی هنرها،مسند والا نشد

تا که اندر سوختن،پروانه بی پروا نگشت

شمع در سوزاندن پروانه بی پروا نشد

پاسبان خانه تا از کار خود غافل نماند

کار دزد خانگی دزدیدن کالا نشد

مشت زن را مشت خور پرورد،زیرا در جهان

مشت زن پیدا نشد،تا مشت خور پیدا نشد.

مایه اصل و نسب در گردش دوران زر است متصل خون می خورد تیغی که صاحب جوهر است

دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است

نا کسی گر از کسی بالا نشیند عیب نیست روی دریا خس نشیند قعر دریا گوهر است

آهن و فولاد از یک کوره گر آیند برون آن یکی شمشیر گردد وان دگر نعل خر است

کاکل از بالا نشینی رتبه ای پیدا نکرد زلف از افتادگی همسان مشک و انبر است

شست و شاهد هر دو دعوی بزرگی می کنند پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است

کره اسب از نجابت در تعاقب می رود کره خر از خریت پیش پیش مادر است

من لباس کهنه می پوشم که بی درد سر است آستین کوته بود چین و چروکش کمتر است

سعدیا گو عیب خود را و مگو عیب دگر هر که عیب خویش گوید از همه بالاتر است

برچسب: نویسنده: دانیال حکیمی تاريخ: پنجشنبه 27 دی 1397 ساعت: 19:28

صفحه بندی